با مني و ديده ات بسوي غير
بهر من نماند راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
(ارش)
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تورست
جام جادوئی اندوه شکست
امدم تا به تو اویزم
لیک دیدم که تو ان شاخه ی بی برگی
لیک دیدم که توبرچهره ی امیدم
خنده ی مرگی
وه چه شیرین است
برسر گور تو ای عشق نیاز الود
پای کوبیدن
وه چه شیرین است
ازتو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ اور
چشم پوشیدن
وه چه شیرین است
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در به روی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ی ابر و لب چشمه اینجاست
تو ایا به من اندیشی؟
به من و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم
(شاید... ارش)
که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ،
آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که
تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ
نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق
خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بود
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از
آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر
زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ،
چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو
هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز
از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم
کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي
خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد
که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار
دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن
خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن
اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت
(ارش)

عروس خانم دوشیزه shirin_sooskesiah_2007 آیا وکیلم شما را به مهر :
گوگل* عدد سکه بهار آزادی / یک وب کم / سند یک سایت اینترنت اختصاصی دات کام / یک مودم DSL / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ... / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...
به عقد دائم آقای feri_ferferi در بیاورم ؟
جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!! حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟
جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!
حاج آقا :!!!BUZZ , برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟
عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(بخندین بابا خنده داره)
اين سوالي است که براي قرن هاي متمادي بي پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا من مي خوام پجوابشو بهتون بدم
-اگر خانمتان را بر بالاي يک سکو بگذاريد و از او در مقابل موش ها محافظت کنيد...شما يک مرد هستيد.
-اگر در خانه بمانيد و کارهاي خانه را انجام بدهيد...شما يک مرد لوس و ماماني هستيد
-اگر به شدت کار کنيد...براي او اهميت قائل نيستيد که برايش وقت صرف نمي کنيد
-اگر به اندازه کافي کار نکنيد...مفت خوري هستيد که به درد هيچ چيز نمي خوريد
-اگر او يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشد...شما قصد بهره کشي اقتصادي از او را داريد
-اگر شما يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشيد...بهتر است تنبلي را کنار بگذاريد و کار مناسب تري پيدا کنيد
-اگر شما شغل بهتري گرفتيد...پارتي بازي شده
-اگر او شغل بهتري بگيرد...به خاطر توانايي هاي بالايش بوده
-اگر به او بگوييد که چقدر زيباست...اين نشان دهنده خواست هاي جنسي شماست
-اگر سکوت کنيد و چيزي نگوييد...اين بي اهميتي شما را نسبت به او مي رساند
-اگر گريه کنيد...آدم بي عرضه اي هستيد
-اگر گريه نکنيد...بي احساس و بي عاطفه هستيد
-اگر بدون مشورت با او تصميم بگيريد...شما يک متعصب خودخواه هستيد
-اگر او بدون مشورت با شما تصميم بگيرد...يک خانم ليبرال و آزادمنش است
-اگر از او خواهش کنيد که به خاطر شما کاري را که دوست ندارد انجام دهد...اين امر سلطه جويي و ديکتاتور بودن شما را مي رساند
-اگر او از شما يک چنين درخواستي داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را مي رساند
-اگر از هيکل و اندام زيبايشان تعريف کنيد...منحرف هستيد
-اگر تعريف نکنيد...شما را هم جنس باز تلقي مي کنند
-اگر از آنها بخواهيد که موهاي پايشان را تميز کنند و هيکل خود را روي فرم نگه دارند... شما يک مرد شهوتران هستيد
-اگر نخواهيد...شما اصلا رمانتيک نيستيد
-اگر به خودتان برسيد...خودبين و از خودراضي هستيد
-اگر اين کار را انجام ندهيد...يک فرد ژوليده و نا مرتب هستيد
-اگر براي او گل بخريد... اين کار را براي دستيابي به چيزهاي ديگر انجام داده ايد
-اگر نخريد...احساسات او را درک نمي کنيد
-اگر به پيشرفت هاي خود افتخار کنيد...انسان جاه طلبي هستيد
-اگر اين کار را نکنيد...اصلا بلندپرواز نيستيد
-اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
-اگر شما سر درد داشته باشيد...مي خواهيد به او بفهمانيد که ديگر دوستش نداريد
-اگر او را زياد بخواهيد...شهوتران هستيد
-اگر نخواهيد...پس حتما پاي يک خانم ديگر در ميان است
در نهايت...مردها زودتر مي ميرند چون خودشان اينطور مي خواهند
(ارش)
خدا عاقبته این پسرایی که میخوان دوماد بشن رو بخیر کنه |
به من گفتی که دل دریا کن ای دوس
همه دریا ازان ما کن ای دوست
دلم دریا شدو دادم به دستت
نکش دریا به خون پروا کن ای دوست
کناره چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از اب
چو نوشیدیم از ان جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تن بیشه پراز مهتاب امشب
پلنگ کوه ها در خواب امشب
به عاشقی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بیتاب امشب
(ارش)
رفته بوديم كه دور از انظار ديگران
ساعتي با سرگرداني يک عشق بي پناه
زير روشنايي مات ماه گردش كنيم
اسمان كاملآ صاف بود
اما پاره اي ابر سياه صورت نازنين ماه را در سياهي خود ناپديد ميكرد
گفتم:اسمان به اين صافي معلوم نيست اين پاره ابره سياه از جان ما چه ميخواهد
اشاره اي به ابر كرد.اهي كشيد و گقت:ان؟
ان ابر نيست؟عصاره است.
عصاره ي عشاق واقعي صورت نازنين ماه را پوشانده است
تا ماه شاهد عشق دروغ ما نباشد
از:کارو

يكي از اساسي ترين توهم هاي ادمي
اين است كه گمان ميكند عشق را ميشناسد
به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است
هر كس ميپندارد ميداند عشق چيست
بنابراين.نيازي به تجربه ي ان احساس نميكند
به همين دليل عشق از دنياي ما قهر است
ما با عاشقاني ربه روييم كه از عشق تهي اند
والدين تظاهر ميكنند فرزندانشان را دوست دارن.
همسران تظاهر ميكنند...
تظاهر وتظاهر
البته هيچ كس به عمد اين كار را نميكنند
بسياري از انها نميدانند كه چنين ميكنند
اي كاش از همان ابتدا ادم ها مي اموختندكه
عشق برترين هنر زندگي است
به جادو ميماند و معجزه ميكند
اي كاش مي اموختند كه بايد عشق را كشف كرد
بايد براي كشف ان زحمت كشيد
بايد به ژرفاي ان رفت و شيوه هاي ان را اموخت
عشق هنر است
عشق ورزيدن.مهارت نيست
بلكه امكاني بلقوه در همگان است
(ارش)

عشق چیست؟
شاگردي از استادش پرسيد:( عشق چيست؟)
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور.
اما در هنگام عبور يادت باشدنمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني
شاگرد رفت وپس از مدت طولاني برگشت.
استاد گفت :(چه شد؟)
و شاگرد با حسرت جواب داد:(هيچ!هرچه جلو تر رفتم خوشه ي پرپشت تر ديدم
وبه اميد پيدا كردن پر پشت ترين انها تا انتهاي گندم زار رفتم)
استاد گفت:(عشق يعني همين)
شاگرد پرسيد:(پس ازدواج يعني چه؟)
استاد به سخن امد كه به جنگل برو و بلند ترن وزيباترين درخت را بياور.
اما به ياد داشته باش كه باز هم نميتواني به عقب برگردي.
شاگرد رفت وپس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
استاد گفت:(چه اوردي)
او در جواب گفت:(به جنگل رفتم واولين درخت بزرگ كه ديدم اوردم.
ترسيدم كه اگر جلو تر بروم باز دست خالي برگردم)
استاد گفت:(ازدواج يعني همين)
حالا دوستای من نظرتون درباره ی عشق چیه؟

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی وعشق
در کوچه های خاکی معصومیت
ازسالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حروف (سنگ )را بنویسند
کلاغ های سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از ریشه ی گیاهان گوشتخوار میایم
ومغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی مصلوب کردند
فرخزاد

شب لحضه ای به ساحل او بنشین
تا رنج اشکار مرا بینی
شب لحضه ای به سایه خود بنگر
تا روح بیقرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه ای برای تو
من ان ستاره ام که درخشانم
هر شب در اسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من وتو پیکر صحرا ها
من ان کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه ی دریاها
(ارش)
توبه من خنديدي ونمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب الود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من ارام .ارام
خش خش گام تو تكراركنان.ميدهد ازارم
ومن انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت
ارش
شبي مست مي گذشتم از اندر كوچه اي
ناگهان چشم مستم افتاد بر در ويرانه اي
نرم نرمك پيش رفتم ديدم صحنه ي اشفته اي
پدري كورو فلج افتاده بود در گوشه اي
مادر همچو شمع به دور پروانه اي
پسرك از سوز سرما ميزند دندان به لب
دخترك در حال عيش و نوش با بيگانه اي
از ان پس با خود عهد بستم تا مست نروم بر در خانه اي
تا چشم مستم نبيند دختر عفت فروش بهر نان خانه اي
ارش


